محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6094

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پرسش كرد كه گفتم : « از كسان بيعت مىگيرد ، فتح نيز بيعت كرده . » در اين وقت دلگرم شد . ناگهان سوارى به ما رسيد و به نزد بيدون خادم شد و آهسته با وى چيزى گفت كه من ندانستم . بيدون بر او بانگ زد كه برفت آنگاه بازگشت ، تا سه بار . هر بار بيدون او را رد ميكرد و بر او بانگ مىزد كه ولمان كن . تا به در حير رسيديم كه گفتم آن را بگشايند . به من گفتند : « كسى هستى ؟ » گفتم : « سعيد صغير و امير معتز . » پس در را بر من گشودند و به نزد منتصر شديم كه چون او را بديد نزديكش برد و به برش گرفت و تسليت گفت و از او بيعت گرفت . آنگاه مؤيد با سعيد كبير آمد كه با وى نيز چنان كرد ( 237 و چون صبح شد منتصر سوى جعفر رفت و بگفت تا متوكل و فتح را به گور كنند و مردم آرام شدند . سعيد صغير گويد : و هنگامى كه معتز در خانهء خلافت بداشته بود پيوسته از او به سبب خلافت منتصر مژدگانى طلبيدم تا ده هزار درم به من بخشيد . متن بيعتى كه براى منتصر گرفته شد چنين بود : « به نام خداى رحمان رحيم « با بندهء خدا المنتصر بالله امير مؤمنان بيعت مىكنيد به اختيار و اعتقاد و رغبت ، با خلوص ضمير و گشاده دلى و صدق نيت ، نه به اكراه و اجبار ، بلكه به اقرار و علم به اينكه در اين بيعت و استوارى آن اطاعت خدا هست و تقواى وى و عزت دين خدا و حق وى و اتفاق كلمه و بستن شكاف و سكون عامه و اطمينان از عواقب و عزت دوستان و سركوب ملحدان ، بر اين قرار كه محمد امام ، المنتصر بالله ، بندهء خدا و خليفهء اوست كه اطاعت و نيكخواهى و رعايت حق و پيمان وى بر شما فرض است كه نه ترديد داريد و نه نفاق مىكنيد و نه نگرانيد و نه شك داريد . بيعت ميكنيد بر شنوايى و اطاعت و مسالمت و نصرت و وفا و استقامت و نيكخواهى ، در نهان و عيان ، و تبعيت از هر چه بندهء خدا امام ، المنتصر بالله ، امير مؤمنان دستور دهد ، و اينكه شما دوست دوستان